گاهی اوقات بعضی ترانه ها زبان حال خودمان میشوند، این ترانه دمیس روسوس را هربار که گوش میدهم، فرو میروم توی افکار و خاطرات قدیمیم... خشکم میزنه ... دلم میخواهد ساعتها بنشینم و این آهنگ را تکرار کنم... احساس میکنم برای من سروده شده.
در مقطعی از زندگی پر نشیب و فرازی که اینجا داشتم به مدت سه ماه مجبور شدم در شیفت شب یکی از فروشگاههای زنجیره ای اینجا کارکنم.
صبح زود ساعت 5 صبح که هوا گرگ و میش بود تازه تعطیل میشدم و پای پیاده سلانه سلانه به سمت خانه روانه میشدم... برای منی که زمانی در ایران برای خودم مهندس تولید بودم و کبکبه و دبدبه ای داشتم، حالا یک کارگر ساده شیفت شب یک فروشگاه
بودن، یک افت و یک شکست به تمام معنا بود
یک روز صبح نمزده و مه گرفته انگلیسی در شهر برمینگام را تصور کنید... در راه خانه خسته و کوفته داشتم از روبروی بارها و رستورانهای خالی سیتی سنتر گذر میکردم، درست درحالیکه این آهنگ در هدفونم زمزمه میکرد و درست در همان زمان انعکاس خودم را در شیشه آن رستورانها میدیدم
یادم میاید کنار کانال آب نزدیک مجموعه میل باکس بودم... از معنای شعر و احساس نزدیکی به شاعر آن زانوهایم به لرزه افتاده بود. دلم برای غرور شکسته ام گرفت و دیدم دیگر تاب نمیاورم
نشستم روی پله های مشرف به کانال و گریه کردم
It's five o'clock
and I walk through the empty streets
Thoughts fill my head
but then still
no one speaks to me
My mind takes me back
to the years that have passed me by
It is so hard to believe
that it's me
that I see
in the window pane
It is so hard to believe
that all this is the way
that it has to be
It's five o'clock
and I walk through the empty streets
The night is my friend
And in him I find sympathy
He gives me day
gives me hope
and a little dream too
لینک آهنگ در یوتیوب:
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر